كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )
154
ده سفرنامه ( فارسى )
كه بچههاى ايرانى در سنين شش و هفتسالگى تا زمانى كه بتوانند ماشه تفنگ را بكشند بر گرده اسب مشغول تمرين اينگونه عمليات مىباشند . ما حالا به حومه تهران نزديك شده بوديم در اين لحظه آقا مير در گوش ايلچى گفت فقط ده دقيقه باقىمانده است كمى آهستهتر ! دقايقى بعد گفت شتاب كن و دوباره شنيدم آهستهتر . هنگامى كه ايلچى قدم به آستانه دروازه تهران گذاشت آقا مير با قيافهاى شاد و خندان گفت « الحمدالله » ، و به نوروز خان گفت لحظه مباركى است و وقتى كه او نام منجم اصفهانى را شنيد بسيار خوشحال شد و گفت در پيشگوئىهاى وى در مورد انتخاب ساعت سعد براى ورود ايلچى به تهران شك و ترديدى ندارد . بعضى از ايرانيها درباره صداقت و خلوصنيت ايلچى و همراهانش شك و ترديد داشتند يك روز بعد از پايان ميهمانى درحالى كه صدراعظم تبسمى بر لب داشت به ايلچى گفت همانطورى كه مشاهده مىكنيد تمام علم و دانش اروپائيها در نتيجه پيشگوئى يك منجم ايرانى است كه با ستارهشناسى و طالعبينى به شما ياد داده است كه چگونه با اسلحه خود ما به جنگ ما بيائيد . هنگام ورود به تهران به كوچه خانه حاجى ابراهيم صدراعظم راهنمائى شديم در اينجا نوروز خان از ما جدا شد ، و ما جلو دروازهخانه صدراعظم مورد استقبال عدهاى از دوستان و رجال ايرانى قرار گرفتيم و مدتى معطل مانديم تا خبر دادند كه صدر - اعظم مىخواهد از ميهمانان خود ديدار نمايد . حس كنجكاوى من براى ديدار اين مرد فوق العاده و استثنائى زياد بود و ظاهرا چيزى كه موجب تعجب و حيرت من يا هر انسان ديگرى است اين است كه چگونه كسى خود را از مقامى پائين يعنى كلانترى يك بخش از شيراز آن هم بدون داشتن مهارت و فنون